
عید باستانی نوروزرا پیشاپیش به ایرانیان عزیز درتمامی جهان تبریک میگوییم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط محسن عاطفه در 86/12/29 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت

دیدی غزلی سرود؟!
عاشق شده بود
انگار خودش نبود
عاشق شده بود
آواره ی شبها شده بود
عاشق شده بودبیننده ی آسمان بیکران شب ها شده بود
عاشق شده بود
همدمش ستاره بودند
عاشق شده بود
باران همه چیزش شده بود
عاشق شده بودافتاد، شکست، زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود
عاشق شده بود
نوشته شده توسط محسن عاطفه در 86/11/30 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت

از نفس افتاده ام...
وهنوز آواره ی کوچه های دلتنگی٬ سردرگمی٬ و پوچی ام
به بودن عشق خندهام می گیرد٬
به حس یک عاشق...
عظمت دوست داشتن برایم حقیر است
از که بپرسم چرا؟
شاید خندهات بگیرد اما٬
حتی نمی دانم آن دخترک کوچک چگونه برای رفتن عشقش اشک ریخت؟
با خود می گویم مگر می شود؟ آخر چرا؟
چگونه دوستت دارم را معنا می کنند؟
من هنوز گم ام
تنهایی من به بزرگی همه ی عشق های زیباست
آری تنهایی خود عشق است
من دلم می خواهد خلوتم را رز سرخی آزین بندد.
حس لمس باران٬ تنهای تنها...
حس نور مهتاب که آغوش گرمش پذیرای ماه غم زده اش است
تکرار خاطرات کوچه٬ آن پیچک بین...وآن عشق ناب... و نفرت...
چه کودکانه مشق نفرت را نوشتم٬
چه آسان هیچم کرد... و چه ساده گریه کردم
باورم نمی شود٬ او من بودم؟
هنوز نقش آن پیچک صورتی در دفترم باقی ست.همان که مرز بین دو دیوار بود
دیوار عشق و نفرت...
و وقتی از آن دیوار گذشتم ٬ که دیگر پیچک صورتی ام خشکیده بود.
به همین سادگی...
نوشته شده توسط محسن عاطفه در 86/11/30 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت
آن شب گفتي كه مي روي
من گريه كردم و گفتم: به خدا مي سپارمت
گفتي: بروم؟
ديدم كه در نگاه تو ترديد موج مي زند
آرام گفتم: برو
وقتي كه خواستي بروي گفتم: برو ولي زود برگرد!
گفتي: چرا؟
گفتم: تو ميروي كه دوباره برگردي اما زودتر بيا كه چشمم به در است.
برگشتي و گفتي: من هيچ وقت نمي روم
من مي دانستم كه مي روي، چشمان تو را بوسيدم!

و در آن دم که چشمانش در آن خاموش ، بر چشمان من لغزید در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم : " آیا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یاس بارم نیست ؟ آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران خواهش پر درد دارم نیست ؟ "
....
میان آرزو های خفته ام .
آفتاب سبز ، تب شن ها و شوره زارها را در گاهواره های عظیم کوههای یخ می جنباند و خون کبود مردگان در غریو سکوت شان از ساقه بابونه های بیابانی بالا می کشد و خستگی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند ؛ خستگی وصل که به سان لحظه تسلیم سفید است و شرم انگیز .
....
سردار رویایی خواب های سپید من ، مرا به پیش خودت ببر !
و میان این هر دو افق من ایستاده ام .
و عشقم قفسی است از پرنده خالی ، افسرده و ملول ، از مسیر توفان تلاشم ، که بر درخت خشک بهت من آویخته مانده است و با تکان سر سامی خاطره خیزش ، سرداب مرموز قلب ام را از زوزه های مبهم دردی کشنده می آکند اما نیم شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست و تو آن گاه خواهی دانست ، خون سبز من ! خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی است .
و تو آن گاه خواهی دانست پرنده کوچک قفس خالی و منتظر من !
خواهی دانست که تناه مانده ای با روح خودت و بی کسی ات را دردناک تر خواهی چشید زیر دندان غم ات ، غمی که من می برم ، غمي که من می کشم .
....
کنار تو را ترک گفته ام و زیر این آسمان نگون سار که از جنبش هر پرنده تهی است و هلالی کدر ، چونان مرده ماهی سیم گونه فلسی بر سطح بی موجی اش می گذرد و به بازجست تو برخاسته ام تا در پایتخت عطش در جلوه ای دیگر بازت یابم .
ای آب روشن تو را با معیار عطش می سنجم .
نوشته شده توسط محسن عاطفه در 86/11/23 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت

براي تو مي نويسم كه مدتهاس نيستي .. براي تو مي نويسم كه فراموشم كردي. زندگي مي گذرد چون عابري از اين گذر اما تو هيچوقت نمي گذري نه از من و نه از خاطر من. اين را قلبي مي گويد كه تو را با تمام وجود باور دارد ودوستت دارد اگرچه فراموشم كردي اما صدائي از درون از ته قلبم فرياد مي زند كه هر نفس من به اسم تو هست و اين نفس توست كه مرا زنده نگه داشته ... بر هر صفحه از قلبم نام تورا مي نويسم و فرياد مي زنم هميشه به ياد تو خواهم بود حتي اگه گمان كني از يادم رفتي هيچ نمي گويم زيرا كه خدا آگاهست و من به خدا اميدوار. سكوت مي كنم اما درونم غوغائيست نا فرجام... بي تفاوتم مي پنداري اما خبر نداري كه در دلم چه ميگذرد .اين كه تو سالمي و خوشحال ..براي من بس است. برايت دعا مي كنم آن هنگام كه همه در خوابند و خداوند است كه هميشه بيدار مي ماند. قلبم را با اين نواي سوزناك سوار بر تك ستاره زندگيم مي كنم و با بغض و گريه مي گويم مقصد گوشه قلب تو هميشه برايت دعا مي كنم ... هميشه با ماه و ستارگان از تو سخن مي گويم ... هميشه از خدا مي خواهم كه مراقبت باشد... هيشه دلم را با يك عالم شبنم اشك كه به روي گلبرگهاي اين گل سرخ نشسته برايت مي فرستم... هميشه در دلم از تو سخن مي گويم.
هميشه برايت پيغام مي فرستم كه" دوستت دارم" 
نوشته شده توسط محسن عاطفه در 86/11/13 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت

نمی دونم چرا خیلی چیزا رو میشه راحت فراموش کرد میتونم فراموش کنم اما به تو که می رسم نمیشه نمی تونم از قلبم خاطره ها و یاد تو رو بگیرم آخه اینطوری قلبم دلش برات تنگ میشه و چشمام پر اشک میشن.
نوشته شده توسط محسن عاطفه در 86/11/13 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت

در دلم آرزوی آمدنت میميرد
و میان من و تو فاصله جا میگیرد
نوشته شده توسط محسن عاطفه در 86/11/13 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ای دل ترا کسی جز غربت کساد خریدار نیست
بیهوده ناله می کنی امشب
در هیچ سینه ای
همسایه ای برای تو بیدار نیست
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY